گوشه اي غرق تماشا مانده ام.
سوختن يا ساختن تقدير چيست
عاجز از حل معما مانده ام

شبي غمگين و باراني , شبي سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت ديدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من مي گفت تنهايي غريب است
ببين با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستي ام بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبي به پا کرد
او هرگز شکستم را نفهميد
اگر چه تا ته دنيا صدا کرد
عشق يعني حرف تازه بر زبان
فارغ از تكرار حرف مردمان
عشق يعني بينهايت خوب باش
شاد باش و اندكي محجوب باش
نگاهت که مي کنم اسمان برايم به زمين مي ايد خورشيد روبه رويم مينشيند تمام وجودم از حرارت نگاهت ذوب مي شود من قلب يخ زده ام گرمي کلماتت را التماس مي کند که چه اسان از من دريغ مي داريش
کاش زبانت کمي دست و دلبازتر بود

.....................................................................................................................................




.jpg)
















